خورشاه بن قباد الحسينى

336

تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )

بود چون نيلوفر كه از طلوع آفتاب خرّم شود شادكامى كردند . و به سركار خاصّهء او تا ده هزار تومان اسباب و يراق داد و آن قدر عطا فرمود كه به زنهار آمدند . امّا او كه گربزوار سرى در زير و چشمى نرم داشت و مطلقا تواضع نمىكرد و پادشاه به دست مبارك خود اتاقه بر سرش زد و جيقه نهاد اكرام ننمود . ازين بىادبيها و استغناى او خاطر انور پادشاه درهم بود . اوّل بار على آقا آقچه سقّال به رسالت رفت نزد خواندگار و ارشتى آقا نزد سليم و عرض گناه سلطان بايزيد شد و دلوقدوز و سنان ميرآخور او را به حال خود نمىگذاشتند و از هرجا سخنان مىرسانيدند قرا اغوزلو و محمود چركس و مصطفى نشانچى به حسن بيك يوزباشى گفتند و سلطان بايزيد بر آن واقف شد همه را خبه كرد و شاه تغافل نمود . و اگر به يكى از ايشان نوّاب اعلى لطفى مىنمود يا خلعتى مىداد على الفور او را دفع مىكردند و جهت او بهانه و تهمتى به هم مىرسيد روزى او را به باغ طلب شد و شاه فرمودند كه به غير از مردم سلطان بايزيد كسى ديگر نباشد و طعامها و شربتها در هر جا طبخ مىشد و در كمال صفا و خرّمى پادشاه پيش آمده بودند ، عرب محمد نامى بود از طرابزون مرد شيعه و غلام خاص امير المؤمنين و چيزى فهميده بود به طريق رمز گفت نوّاب بيرون رفتند . همان شب عرب مظلوم مرحوم را بكشت . بعد از اين كسى تحمّل نكرد . عوام هجوم آوردند و پادشاه برگشت و آغاز طعن و لعن شد روز ديگر كه جمعه بود امرا رفتند و آوردند و نوّاب به گرفتن او تن درداد و مقرّر كرد كه چون به بام رود ، او را بگيرند و پادشاه به بام برآمد و فرياد كرد كه بگيرند . در طرفة العينى همه را گرفتند و بستند و آوردند . اين زبونان همچو زنان و دختران تن به گرفتن و كشتن دردادند و از يكى ، مردى فهم نشد . نوّاب اعلى چون در اوّل تميز نموده بود و طايفه به طايفه را مىدانست صوفيان صافى خلاص شدند باقى به ياسا رسيدند . و سلطان بايزيد در ميان ديوانخانه و حرم محبوس ماند و جمعى موكّل او شد كه نگه دارند و چهار پسر او را به امرا سپردند . اوّل اورخان را كه بزرگتر بود به حسن بيك يوزباشى و سلطان محمود به معصوم بيك و سلطان محمد به سوندوك بيك قورچىباشى و سلطان عبد اللّه به